تبليغاتX
گاهی خودم ...

گاهی خودم ...

یادداشتهای من

*دنياي بدون هنر چه شكلي مي تونه باشه؟ واقعاً مي شه دنيا رو بدون وجود هنر تصور كرد؟ اگه از يه عده كه هنر براشون به منزله ي تفريح و سرگرميه اين سوال رو بپرسيم شايد جواب بدن كه توي دنيا تا دلت بخواد سرگرمي وجود داره. اين نشد يكي ديگه. ولي حتي با اين ديدگاه هم كار آسوني نيست چيري رو جايگزين هنر كنيم. سوالي كه براي من پيش اومده اينه كه توي دنياي بعد از مرگ هم چيزي به نام هنر وجود داره؟يه عده مي گن هنرمندها آدم هايي هستن با مشكلات رواني متعدد كه عقده ها و كمبودهاشون رو به شكل اثر هنري بروز مي دن و در واقع مي خوان خلأهاي زندگيشون رو اينجوري جبران كنن. پس يعني توي دنياي بعد از مرگ كه ديگه خبري از اين چيزها نيستفاتحه ي هنر خوندست؟ از طرف ديگه مي گن توي اون دنيا هيچ نقصي وجود نداره و همه چي در حد كمال خودشه. با اين حساب توي اون دنيا هنرمندها ديگه يه قشر خاص از جامعه نيستن. همه مي تونن توي هر رشته ي هنري كه اراده كنن در بالاترين حد ممكن باشن. ديگه استعداد و نبوغ هنري مطرح نيست فكر مي كنم در اين صورت ديگه لذت هنري معنايي نداره. هر كس هر اثري رو خلق كنه هر كس ديگه اي هم مي تونه اون رو به همون خوبي خلق كنه. انگار كه اثر هنري شما اثر منه. ديگه هيچ كس از ديدن يه اثر هنري ذوق زده و شگفت زده نمي شه. اگه اينجوري باشه پس يعني هنر يه ويژگي خاص نيست. يه جور نقصه . البته در اين شرايط  هم باز وضع هنرمندا توي اون دنيا بهتر از منتقدهاست. اونا كه ديگه كلن نونشون آجره!

 

**چند سالي هست كه نسبت به جرثقيل حس خيلي بدي دارم. صبح بود داشتم از ميدون مطهري رد مي شدم. از تاكسي كه پياده شدم ديدم ميدون شلوغه. سر در نياوردم چه خبره. همين كه سرم رو به سمت چپ خودم گردوندم سه نفر رو ديدم كه ميون زمين و هوا آويزونن. فقط يه ثانه كشيد كه سرم رو برگردونم ولي هر طرف رو نگاه مي كردم سه تا آدم آويزون شده مي ديدم. تا چند وقت مدام جلوي چشمم بودن. از اون به بعد به هر جرثقيلي نگاه مي كنم يه آدم ازش آويزونه و هر وقت جرثقيل مي بينم حالم خراب مي شه. نمي تونم درك كن مردم واسه چي مي رن تماشاي اعدام. ديدن جون دادن يه نفر چه لذتي داره؟ از اون عده اي كه شاكي پرونده ي طرف بودن بگذريم اما بيشتر آدمايي كه مي رن واسه تماشا واسشون يه جور تفريحه توي مايه هاي رفتن به سينما. يه عده هم كه ديگه وضعشون از اينم خرابتره صحنه ي اعدام رو با فيلم كمدي اشتباه مي گيرن. خلاصه كلي دور هم خوش مي گذره بهشون. كاري به اين ندارم كه اعدام كار درستيه يا نه. هستن آدمايي كه لياقت زندگي رو ندارن و به خاطر كاري كه كردن بايد مجازات بشن. اما حرف من روي در ملأعام بودنشه. مي گن حسنش اينه كه درس عبرتي مي شه واسه ديگران. كدوم درس عبرت. اونايي كه به حدي رسيدن توي لجن بودن كه يه روزي ممكنه برن بالاي دار ديگه كارشون از درس عبرت و اين حرفا گذشته و ككشونم نمي گزه. وگرنه وضع جامعه ي ما يا اين همه اعدامي كه داشتيم الان خيلي بهتر از اين حرفا بود.

بدتر از همه اينكه اين روزا ساخت و ساز هم رونق گرفته و روزي يه جرثقيل ديدن رو شاخشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:33  توسط محمد رفیعی  | 

Share

دوشنبه 24/9/90

 

ساعت 5:12

ديشب توي كافه مشغول كار بودم كه برام اس ام اس اومد. ديدم خواهرمه! تعجب كردم. چون مگر در موارد بحراني بهم اس ام اس نمي ده. نوشته بود: « ديوان حافظت رو بردارم ؟» . گفتم بردار. .قتي رفتم خونه بهش گفتم ديوان حافظ مي خواي چي كار؟ گفت مي خوام بخونم. گفتم خب فالنامه ي مامان رو بر ميداشتي. جواب داد: نه اونجوري واست حرف در مي يارن! مي گن طرف عاشق شده.

 

ساعت 6:09

داشتم اس ام اس هامو چك مي كردم. يه اس ام اس ديدم كه نوشته بود: «هر كس صلوات بر مرا در نوشته اي بنويد تا زماني كه آن نوشته باقي ست ملائك براي او ثواب مي نويسند. اللهم صل علي محمد و آل محمد.»

يه چند وقتي ازش مي گذشت و منم وقت نكرده بودم اس ام اس هاي اضافي گوشيم رو پاك كنم. طرف كلي ثواب گيرش اومده بود. حالا مي خوام پاكش كنم، عذاب وجدان گرفتم كه طرف رو از يه عمر ثواب محروم كنم. يادم باشه توي وصيت نامم قيد كنم كه وارثي كه اين سيم كارت بهش به ارث مي رسه اين اس ام اس رو پاك نكنه و اين تن بي صاحاب مونده ي من رو توي گور نلرزونه.

 

ساعت 12:35

از صبح تهرانم. توي مترو 6 تا قطار اومد و اونقدر پر بود كه وقتي درش باز مي شد جمعيت مي خواست بريزه بيرون. يه بنده خدايي هم صداي موبايلش رو زياد كرده بود و واسمون آهنگاي غير درخواستي پخش مي كرد و موفق شد روي بلندگوهاي مترو رو كم كنه. هر يه آهنگي كه پخش مي كرد بيشتر حس مي كردم توي زمان شاه خدا بيامرزم. شايد هم يه جورايي داشت اعتراضش رو به اين روزا اعلام مي كرد!آخرش ديگه يه سري از آقايون طاقتشون تموم شد و به يكي دو تا از واگناي بانوان تجاوز كردن. واگن هم با آغوش باز( ببخشيد با دراي باز) اونا رو پذيرفت. تصور كنيد ( يعني حتي تصورشم نكنيد) توي قم يكي از آقايون يه كمي به قسمت بانوان نزديك بشه. دوستان قمي بهتر مي دونن چي مي شه. دوستان غير قمي هم ندونن بهتره. بعد دوباره اون آقاي مذكور معترض كه چند دقيقه اي مي شد صداي اعتراض موبايلش از كادر خارج شده بود در حالي كه دود از سرش بيرون ميومد وارد كادر شد. خلاصه اينكه به اين تنيجه رسيده بود كه بعد از اين همه آهنگ نوستالژي دار يه سيگار مي چسبه! انگار كه آلپاچينو داره توي يكي از اون سكانساي تماشاچي جر بدش بازي مي كنه. لم داده بود به ديوار و پك مي زد.داشتيم از ديدن اين فيلمي كه شده بوديم لذت مي برديم كه يه دفعه بلندگوي مترو اعلام كرد: آقاي ... به ...

به دوستم گفتم اين بنده خدا اينجا هم دست از سر ما بر نمي داره؟ دو تا پليس اونجا نشسته بودن گفتن : شما هم ... داريد؟ ما هم يه دونه داريم. اونم دست از سرمون ور نمي داره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:59  توسط محمد رفیعی  | 

Share

شنبه 22/11/90

 

ساعت 11:20

چند دقيقه ي پيش پاي سفره ي صبحونه نشسته بودم. نه اينكه فكر كنيد هميشه اين ساعت صبحونه مي خوريما. نه! چون امروز تعطيله و 22 بهمن و ما هم نرفتيم راهپيمايي و خانواده ي پايبند به آرمان هاي امام راحل هستيم به احترام مردم شركت كننده توي راهپيمايي صبحانه رو گذاشتيم دم ظهر بخوريم. تازه بازم به احترامشون يك دقيقه سكوت كرديم.

نمي دونم چه مدته اما دولت خيرخواهمون بيمه ي درماني آزاد واسه امثال من كه الاف و بيكارن و سنشون هم به بيمه ي درماني باباشون نمي خوره راه انداخته 15 هزار تومن ناقابل. سر سفره شكر خوردم از بابام پرسيدم برم از اين بيمه هاي آزاد بگيرم واسه خودم؟

_ واسه چي؟ به چه درد مي خوره؟ پولت زيادي كرده؟

_ نه! مثل همون تأمين اجتماعي مي مونه. بيمه درمانيه ديگه.

_ نه كه شماهام خيلي اهل دوا درمونيد؟! اون موقع هم كه زير پوشش تأمين اجتماعي بوديد هي الكي دفترچه هاتون رو عوض مي كردم براتون.

مادرم هم وارد مكالمه شد

_ تازه الان ديگه بيمه و آزاد فرق چنداني هم با هم ندارن. خود من دكتر ميرم ويزيت آزادش 16 هزار تومنه، با بيمه ميشه 14 هزار تومن.

_ ولي خود تأمين اجتماعي بري كه رايگانه؟!

_ گه خوردن! مي ري اونجا آنفولازا داري بهت قرص ضد اسهال مي دن اسهل داري بهت قرص آنفولانزا مي دن.

_ تازه دكتراشم اونجا واست سر مي بندن. اصلن درست حسابي بهت توجه نمي كنن. يه كارت بهت مي دن و يه آزمايش برات مي نويسن بعدم مي گن آين آزمايش رو انجام بده بيار مطب ببينم. تازه خود من رفتم آنژيو گرافي واسم رايگان تموم شد. يكي ديگه اومده بود از اين بيمه هاي آزاد 20 هزار تومن پش تموم شد.

_حرومزاده ا يه مشت داروي الكي برات مي نويسن. ديگه هم كه مثل قديما رايگان نيست داروهاشون.. بايد بري كلي پول بدي.واسه هيچي. همه چي شده كيسه دوختن واسه جيب ملت! پرونده ي بيمه ي من بسته شد. نقطه سر خط

 

ساعت 11:50

بابام داره بلند بلند حرف مي زنه . من توي اتاقمم ولي صداشو مي شنوم.

_ لباس پوشيدن مال جووناست ، تفريح كردن مال جووناست، تفريح كردن مال جووناست، سفر رفتن مال جووناست. جوون نباشي حق هيچ كاري نداري. همه چي مال جووناست. گه خوردن اين جوونا كه فقط خودشون حق دارن حال كنن. اگه يه پيرمرد، پيرزن رو ببينن كه هنوز رابطشون مثل جوونياشون مي مونه فوري مسخره مي كنن.

صداي مامانم اومد: نه خب شايد مسخره نمي كنن. مي خندن چون واسشون جالبه.

_ گه خوردن، پس اين پيري  و معركه گيري كه مي گن چيه؟ اصلاً كي گفته جوونا حق دارن تفريح كنن. تفريح مال پيراست كه يه عمر جون كندن و كار كردن و حالا ديگه جون كار كردن ندارن. جوونا بايد كار كنن هر وقت پير شدن برن دنبال تفريح ...

برادرم گفت : بابا به شدت احساس پيري مي كنه و به شدتم از قضيه ناراحته. فكر مي كنه همه به چشم يه پيرمرد نگاهش مي كنن. واسه همينه كه داره دست و پا مي زنه كه بگه هنوز پير نشده و همه كاري مي تونه بكنه. به قول معروف مدام سعي مي كنه جووني كنه.

اين يكي دو ساله دنبال موتور سنگين و ماشين اسپورت  كردن و تلوبزيون بزرگ و كامپيوتر بالا و موبايل آنچناني و ... افتاده. هر چند از نظر مالي يه خانواده ي حداكثرش متوسط حساب مي شيم، بابام پولداري حال مي كنه.

البته به هيچ كس هم ربطي نداره، زندگي خودشه، بذار هر جور مي خواد باش حال كنه. فقط به خودش مربوطه و مادرم. من فقط فكر اينم كه زودتر مستقل شم و برم اونجوري كه خودم دوست دارم زندگي كنم. اينجا امپراطوريه اونه.

فقط متأسفانه توي فرهنگ خانواده ي ما استقلال يعني ازدواج. مثل خيلي از خانواده هاي ديگه. منم كه فعلاً توي اين فكر و خيالا نيستم. مشكل بزرگ من با خانوادم همينه. پونصد سالتم كه باشه تا ازدواج نكردي جزء مايملك خانواده اي. هر چند طرز تفكر من 180 درجه با خانوادم متفاوته ولي وقتي بتونم استقلال داشته باشم ديگه مسئله ي بغرنجي نيست، من اونطور كه مي خوام زندگي مي كنم و اونا هم اونطوري كه مي خوان. هفته اي هم يكي دو بار مثل خانواده هاي خوشبخت همديگرو مي بينيم و احتياجي هم نيست درباره ي اعتقاداتمون و تفكراتمون با هم حرفي بزنيم. تا يه احوالپرسي كنيم و چايي بخوريم و غذايي با هم بزنيم دو سه ساعت شده و در كمال محبت از هم خداحافظي مي كنيم و به زندگي دلخواهمون ادامه مي ديم. ضمن اينكه من عادت ندارم لحظه لحظه ي روزم رو واسه خانواده تعريف كنم. حرفي از دنياي بيرونم با خانواده نمي زنم مگر اينكه ازم سوالي بشه يا مجبور شم به توضيح چيزي. در اون صورت هم سعي مي كنم با جوابا و توضيحات كلي سر و ته قضيه رو هم بيارم. چون تجربه بهم ثابت كرده هر جمله ي جزئي باعث سوالاي جزئي تر مي شه. ولي بالاخره دارم توي اين خونه زندگي مي كنم و اين اختلاف عقايد و افكار و بحثايي كه مي شه توي خونه آزارم مي ده. قبلاً سعي مي كردم از عقايد و افكارم دفاع كنم اما حالا كه مي دونم بي فايدس تبديل شدم به يه شنونده ي اجباري. دانشگاه رفتن واسم سوداي متععدي داره. يكيشون هم اينه كه يه استقلال نصفه نيمه برام جور مي كنه. چون تا اونجايي كه ممكنه سعي مي كنم يه شهر ديگه قبول شم.

 

ساعت 13:58

حيوانات زيادي هستن كه مثل ما آدما خون توي بدنشون جريان داره. نمي دونم گونه هاي مختلف خونشون با هم تفاوت داره يا نه. مثلاً گوسفندا هم مثل آدما خون هاي مختلف مثل O+  و O-  و ... دارن؟ اصلاً تفاوت چنداني بين خون يه گوسفند و يه آدم هست؟ يعني خونشون به هم مي خوره؟ رنگشون كه زياد تفاوتي نداره. يعني خون يه آدم سرخ تر از خون يه گوسفند نيست. مي گن حالا ديگه علم پزشكي به جايي رسيده كه بعضي از اعضاي بدن حيوانات رو به بدن انسان ها پيوند مي زنن. يعني يه جورايي آدما يواش يواش تبديل به حيوانات مي شن. قلعه ي حيوانات رو كه خوندين؟ البته اگه پزشكي هم درين حد پيشرفت نكرده بود آدما اونقدر گوشت جك و جونوراي مختلف رو خوردن و گوشت شده به تنشون كه بايد حساب كنيم ببينيم چند در صد گوشت بدنمون مال خودمونه! تعجبي نداره اگه يه روز گوسفندا تظاهرات كنن و خواهان برابري حقوق با آدما بشن. بعيد نيست يه روز توي آينه نگاه كنيد و به آدم بودن خودتون شك كنيد! مخصوصاً كه خيلي از جاها برخوردا يه جوريه كه انگار طرف با گوسفندي چيزي طرفه. مي ترسم آخرش اين حرفام به گياه خواري ختم بشه. البته اونجوري هم ممكنه يه روز از خواب پاشي ببيني علف هرزي، سبزي خوردني چيزي شدي يا خوش بينانش شدي درخت سيب. خلاصه اينكه آدم بودن اين روزا كار ساده اي نيست. تازه اگرم همه ي اين حرفايي كه زدم مزخرف باشه كه يه جورايي كفر هم دارم مي گم احتمالاً، بعيد نيست همين فردا كه از خواب پا مي شم ببينم عذاب الهي بهم نازل شده و مسخ شدم. بعد هم كاكا كردتم سوژه ي داستانشو كلي معروف شده.

 

ساعت 20:26

يكي از اصولي كه بر اثر تجربه براي زندگيم قائل شدم لينه كه كاري رو كه بلدم تا ازم خواسته نشده و مجبور نشدم بروزش ندم. چون بارها و بارها آسيب ديدم و اذيت شدم به اين خاطر. دارم به اين فكر مي كنم كه از اين به بعد توي حرف زدن هم همين روند رو پيش بگيرم. اكثر مواقع بحث كردن  درباره ي موضوعات مختلف با ديگران بي فايدس. مگر اينكه طرف واقعاً قصدش مجادله نباشه كه اين اتفاق معمولاً كمتر مي افته. توي اكثر مواقع طرف فقط مي خواد حقانيت خودشو ثابت كنه و حرف خودشو به كرسي بنشونه. واسه همين گوشلشو مي بنده و دهنشو باز مي كنه. منم اگه دهنمو ببندم و گوشامو باز كنم ور شكست نمي شم.

 

ساعت 1:51

حداحافظ گاري كوپر. سكوت مطل عجب چيزيه. يه چيزي توي مايه هاي معلق بودن توي خلأ. انگار فضانوردي چيزي هستي. گور پدر دنيا و زمينش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:35  توسط محمد رفیعی  | 

Share

جمعه 21/11/90

ساعت 8:44
درد گردنم بيشتر شده. ديشب چند بار از خواب بيدارم كرد. قبلاً گفتم كه ما آدما قدر چيزايي رو كه داريم نمي دونيم. سلامتي هم جزء همون چيزاست. الان كه درد دارممدام توي ذهنمه كه سلامتي چه نعمت بزرگيه و چقدر لذت بخشه. اما همين كه دردم از بين بره كاملاً ارزش سلامتي رو فراموش مي كنم.
همينجوري ياد يه شعر از عباس صفاري افتادم « چگونه باور كند يك الف آدم كه تا ديروز يك موش طاعوني نسلشان را به باد مي داد حالا با زدن يك مهر دريايي را بخشكاند» خلاصه شعرش يه چيزي توي همين مايه ها بود. باز ياد مرحوم بروسلي افتادم. مي گن هيچ كس حريفش نبود. اما همين اسطوره ي يكه بزن هنرهاي رزمي نمي دونم چه مرضي افتاد به جونش و عامل يه بيماري كه ائونقدر ريزه كه به چشم نمي ياد سه سوته ناك اوتش كرد. جداً كه ما آدما چقدر ضعبف و آسيب پذيريم. به نظر من قدرت يكي از بزرگترين دروغاييه كه آدم ابوالبشر به خودش گفته. هيچ آدم قدرتمندي وجود نداره. قدرت كسي كه توي رأسه بستگي داره به يه سري آدم ديگه كه زير دستشن. قدرت اون آدما هم بستگي داره به آدماي زير دست خودشو و همينجوري بيا پايين. در واقع آدم هاي به اصطلاح قدرتمند يه مشت آدم متوهمن. كافيه اين دومينو كه اسمشو گذاشتن قدرت از اون مهره ي آخرش خراب شه . تا همون اول همش از هم مي پاشه. همونجور كه تا حالا بارها و بارها اتفاق افتاده. فقط كافيه همون كسايي كه از طرف مثل سگ مي ترسن به هر دليلي تصميم بگيرن ازش حمايت نكنن. اون وقت تبديل مي شه به بدبخت ترين و ضعيف ترين موجود روي زمين. نمونش همين صدام حسين. سال هاي سال مست قدرتي بود كه خيال مي كرد داره. آخر سر از من و شما ضعيف تر بود. مثل موش توي يه سوراخ قايم شد و مفتضحانه گرفتنش و با فلاكت كشتنش (شايدم نكشتنش) ولي به هر از نكبتي كه گرفتارش شد كم نمي كنه. نمونه هاي قديمي ترش هم كم نيست. الان يادم نيست كدوم پادشاه بود فكر كنم انوشيروان بود كه وقتي آخر كار فرار كرد و رفت توي يه آسياب. شب يه آسيابون دخلش رو آورد. مرد شماره يك مملكت رو يه رعيت فرستاد زير خاك. محمد شاه قاجار رو هم نوكرش كشت و ...
منتها ما آدما يه حماقت ذاتي داريم كه خودمون رو تافته جدا بافته مي دونيم.

ساعت 12:51
برادرم نشسته روي كاناپا داره گيتار مي زنه. اتاقمون مشتركه. كم اختلاف فكري و اعتقادي نداريم با هم. كلن خانوادمون اين تيپيه. هر كس يه سازي مي زنه واسه خودش. اين كاناپه رو كلي وقته قراره رد كنيم بره. كلي از فضاي اتاقمون رو گرفته. قراره به جاش قفسه بزنيم واسه كتاب. كلن اتاق ما اگه من و داداشم توش نبوديم بيشتر شبيه انباري بود تا اتاق. كمد چوبي كه جهيزيه مامانم بودهو به  گردن من و داداشم حق بزرگتري داره. رختخواباي كل خانواده. يه كاناپه ي بي مصرف و كلي خرت و پرت ديگه كه دو ضلع كامل از اتاقمون رو اشغال كرده و فضاي اتاقمون رو نصف. كتابام خيلي گل هم ديگن. يكي ازس تا در كمد رو گذاشتن در اختيار من. توش ازين قفسه هاي سيمي زدم از بالا تا پايين. اما جواب نمي ده در كمدم رو كه باز مي كنم كتابا مي خوان از تو كمد بپرن توي بغلم. چند تاييشون هم بدشون نمياد يه حالي به دك و پوزم بدن. حق هم دارن با اين حال و روزي كه واسشون ساختم. انگار ريختمشون توي يه گور دسته جمعي.خيلي دوست دارم زودتر قفسه ها رو بزنم و از شرمندگي كتابام در بيام. اما دست من نيست. يعني توي اين خونه اونقدرا هم از خودم اختيار ندارم. فعلاً بايد با همين شرايطي كه دارم بسازم. همين كه كتابي هست كه بخونم جاي شكرش باقيه. خيليا كتابخونه كه هيچي كتابشم ندارن واسه خوندن. شرايط زندگيشون هم بهشون اجازه ي مطالعه نمي ده. همين كه يه لقمه داشته باشن سر سفرشون كلاهشون رو مي ندازن هوا. از صبح تا شب هم مجبورن واسه خاطر همون يه لقمه نون بدو بدو كنن.

ساعت 13:17
داشتم گاري كوپر مي خوندم. با اينكه در اتاق رو بستم بازم صداي مشاجره ي خواهر و مادرم از توي كتاب پرتم كرد بيرون. نفهميدم چي شده ولي مشكل سر ناهار ظهر بود. از توي جمله هاشون همين دستگيرم شد كه مامان حرص مي خورد : يعني اگه در حال مرگم باشم بايد خودم پاشم همه ي كارا رو انجام بدم. نمي دونم خواهرم باز چه دسته گلي به آب داده.
اين روزا ذهنم خيلي حساس شده. وقتي مي بينم بين دو نفر جر و بحث شده اعصابم متشنج مي شه. استرس بدي مي افته به جونم. تپش قلب مي گيرم. دنبال آرامش مي گردم ولي...
دوباره ياد روزمره گي افتادم. كتاب هم فرصت خوبيه براي فرار از روزمره گي. نه! فكر كنم كلاً اين خاصيت هنر باشه. با هنر از زندگي خودت كنده مي شي . يه جورايي به آدم اين حس رو مي ده كه انگار در آن واحد چند تا زندگي مختلف داري كه به موازات هم پيش مي رن. خب ديگه برگردم توي كتاب.
ساعت 22:53
امروز خانواده ي دوستم اومده بودن كافه. برادرش از كرج اومده بود. عشق سازدهنيه. طبع شعري هم داره ولي واسه خلوت خودش . تا حالا جايي ارائه شون نكرده. خواستم واسشون ساز دهني بزنم. شروع كردم آهنگ خواب هاي طلايي استاد معروفي رو زدن. رفتم روي نت سوم كه سازدهني وا داد. سوراخ نت سومش گرفت. كلي حال گيري شد. مجبور شدم بازش كنم و ايرادشو رفع كنم. دوستم بعدش با داداشش درباره ي كتابم حرف زد. راستش قبلن هم يكي دو بار با كساي ديگه درباره ي كتاب حرف زده بود. ولي نوع مطرح كردنش يه جوري بود كه يه حس بدي مثل حقارت بهم دست داد. يه چيزي توي مايه هاي اون تبليغات كودكان مبتلا به تالاسمي كه تهش مي گه هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم. البته مطمئنم قصد دوستم خيره و از روي محبت و دوست داشتن اين كار رو مي كنه. اما يه حس مي كنم غرورم جريحه دار شده. هنوز بهش چيزي نگفتم.

ساعت 1:33
امشب توي كافه درباره ي سريالاي خارجي حرف شد. يكي از بچه ها درباره ي سريال اسپارتاكوس حرف زد. يكي ديگه از بچه ها پرسيد چه جور سرياليه. گفتم مخلوطي از سكس و خشونت. همين و بس. گفت واقعاً؟ گفتم آره پيامدشم اينه كه ممكنه تبديلت كنه به يه خود ارضاي رواني.

ساعت 1:47
فكرشو بكن بدون اينكه بدوني تموم زندگيت رو حتي خصوصي ترين قسمتاشو مردم بشينن مثل يه سريال تلويزيوني تماشا كنن. يه چيزي توي مايه هاي فيلم نمايش ترومن. توي يه همچين شرايطي حتي وقتي توي زمستون داري توي خيابون راه مي ري انگار لخت مادر زادي و مردم دارن تك تك سلولاي بدنتو ديد مي زنن. جداً كه اگه مغز خيلي از ماها و افكارمون علني مي شد چقدر براي ديگران غير قالب تحمل مي شديم. هر چند ما آدما هم ظرفيت دونستن درون آدماي ديگه رو نداريم و گرنه مي شديم يه چيزي توي مايه هاي خدا يا كم كمش پيامبر اعظمي معصومي چيزي. البته مقام معظم رهبري هم جاي خودشون رو دارن. آها ، ببخشيد امام خامنه اي.

ساعت 2:06
هميشه به زن ها برام مقدس بودن. يه چيزي توي مايه هاي آدم، فرشته. هنوزم كم و بيش به معدودي از اونها همين حس رو دارم. اما چند سال خير زنهاي متعددي ديدم كه ذهنيت منو درباره كل اين جنس خدشه دار كردن. اوليشم يه عكس بود كه توي اينترنت ديدم از يه زن نظامي آمريكايي كه داشت يه مرد عرب رو شكنجه مي داد و با يه لبخند شيطاني با دوربين موبايلش از خودش و قربانيش عكس يادگاري مي گيره. يه عكس شبيه اون عكسا كه شكارچيا با غرور از خودشون و شكار مغلوب شدشون مي گيرن كه نوه نتيجه هاشون بذارن توي اتاقشون و بهش افتخار كنن. برام باورش سخت بود كه يه زن كه برام مظهر معصوميت، عواطف  و احساسات و ... بود با لذت تمام كاري رو بكنه كه اينقدر از انسانيت به دوره.
هي پسر! به دنياي واقعي خوش اومدي.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 17:28  توسط محمد رفیعی  | 

Share

پنج شنبه 20/11/90

 

ساعت 9:27

سال 90 ديگه داره نفساي آخرش رو مي كشه. امسال برام سال عزيزي نبوده. حسي كه به سال 90 دارم شبيه به حسيه كه نسبت به آدماي زيادي كه توي يه بازه ي خاص از زمان لحظه هايي از زندگيم رو تشكيل مي دادن دارم. آدمايي كه مي تونستن سهم بيشتري توي زندگيم داشته باشن. (مثل همون عده اي كه اومدن توي زندگيم و حتي اگه هم رفتن يه جزئي از زندگيم باقي موندن.) اما رفتن و رفتنشون برام هيچ تفاوتي نداشت مثل دو تا غريبه كه وقتي دارن از كنار هم رد مي شن توي يه لحظه كاملاً كنار هم قرار مي گيرن و بدون اينكه براشون اهميتي داشته باشه يه لحظه ي بعد از هم جدا شدن و هر كدوم به مسير خودشون ادامه دادن. سال 90 برام يه غريبه بود. غريبه اي كه براي مرگش اشكي نمي ريزم.

 

ساعت 15:26

چشمام گرمه. دوست دارم يكي دو ساعتي بخوابم. اما بايد يه كم ديگه برم كافه. بعضي وقتا هيچي بيشتر از يكي دو ساعت خواب نمي چسبه. گردنم به شدت درد مي كنه.

 

ساعت 19:02

...

 

ساعت 19:12

مشتري داشتيم . مجبور شدم نوشتن رو رها كنم. نمي دونم چرا از امروز صبح اين مصرع رضا شرافت افتاده روي زبونم: كمي اشك است درمانش دل انسان كه مي گيرد.

نه دلم گرفته، نه دوست دارم گريه كنم، نه تازگي شنيدمش، نه تازگي خوندمش! ولم نمي كنه خدا بگم چي كارت كنه رضا!

 

ساعت 19:46

يكي از بچه ها قرار بود برام سال بلواي عباس معروفي رو بياره، فكر كنم از سه هفته پيش. بنده خدا هر دفه ميومد اينجا تا من و مي ديد تازه يادش مي اومد و كلي خجالت مي كشيد. امروز از پشت در شيشه اي كتاب و نشونم داد بعد اومد توي كافه.

گفت سورپرايزت كردم! كتاباي نخوندنم دارن زياد و زيادتر مي شن.

 

ساعت 20:04

اون دوستم كه ازش سه تا كتاب گرفته بودم امروزم برام يه كتاب ديگه آورد. طاغون از آلبر كامو.

سال ديگه بايد يه تنه جلوي يه لشكر كتاب وايسم.

 

ساعت 23:15

امشب بعد از چند شب بچه هاي شاعر با هم جمع شدن توي كافه. دور هم بوديم همين.نتونستم بخونم. ولي خب چند تا شعر شنيدم.

 

ساعت 00:37

امشب بچه ها جمع شدن دور هم. من اومدم خونه كه اگه شد بعد برم پيششون. شامم رو خوردم. خواستم به بابام بگم كه برم پيش بچه ها اما يه حسي گفت كه بي خيالش شم. كوپنم ديگه يواش يواش داره پيش بابام تموم مي شه. يكي دوبار قبلي جلومو نگرفت ولي غرغر كرد. يه مدت بگذره منم كار صبحم شروع شه بهتره. اونجوري كمتر بهم سخت مي گيره. هر چند فكر نكنم با خستگي كه از كار صبح و بعد از ظهر برام مي مونه ديگه جون شب بيداري داشته باشم. حالا كه نرفتم تا خوابم ببره يه كمي كتاب مي خونم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:45  توسط محمد رفیعی  | 

Share

چهارشنبه 19/11/90

 

ساعت 12:07

كتاب خداحافظ گاري كوپر از رومن گاري رو از يكي از بچه ها گرفتم. بايد يه كمي به خوندنم نظم بدم. مثلاً بورخس رو بذارم واسه قبل خواب. سمفوني رو توي كافه با دوستم بخونم. گاري كوپر رو هم بذارم واسه طول روز. يه جايي هم بايد واسه شعر خوندن باز كنم توي وقتم. كي ديگه مي­خوام وقت كنم واسه نوشتن نمي­دونم.

شنيدم گاري كوپر كتاب خوبيه. بايد حاضر شم برم دنبال خواهرم.

 

ساعت 13:14

اكثر ما قدر چيزهايي كه دور و برمون هستن رو نمي دونيم. قدر چيزهايي كه داريم رو نمي­دونيم و هميشه حسرت نداشته هامون رو مي خوريم. ميگم ما چون خودمم از اين قاعده مستثنا نيستم. وقتي هم به آرزوهامون كه يه روزي حسرتشون رو داشتيم مي رسيم بعد از يه مدت ارزشي كه برامون داشتن رو فراموش مي كنيم (اگه خودشونم به طور كل فراموش نكنيم) و تنها اتفاقي كه مي افته اينه كه جاشون رو با حسرتاي جديدتر عوض مي كنيم. مي گن انسان تشنه ي كماله. نمي دونم اسم خيلي از خواسته هاي رو به رشد آدما رو بايد كمال طلبي گذاشت يا زياده خواهي و حرص. به روزاي گذشته ي عمرم كه نگاه مي كنم چيزايي كه داشتم رو كمتر ديدم. چشمم بيشتر چيزايي كه دور از دسترسم بودن رو ديده.

نمي دونم امتحان كرديد يا نه وقتي عينك سه بعدي مي زنيد توي فيلم چيزايي كه به شما نزديكتر هستن واضح و برجسته مي شن و هر چي اجسام از شما دورتر مي شن وضوحشون كمتر مي شه. دارم سعي مي كنم چيزهايي كه دارم رو توي چشمام برجسته كنم. يه عينك سه بعدي به چشمم بزنم و خودم رو از اين زندگي دو بعدي نجات بدم.

 

ساعت 16:50

هر جايي براي خودش يه سري قوانين و مقررات داره. مثلن يكي از مقررات كافه اينه كه توي فضاي كافه سيگار كشيدن ممنوعه. به جاش اتاق سيگار داريم كه اگه كسي خواست بره اونجا بكشه. نمي دونم چرا بعضي ها اصرار دارن حتماً توي فضاي عمومي كافه سيگار بكشن. الان كه دارم اينا رو مي نويسم كافه رو انقدر دود سيگار گرفته كه شبيه جاده هاي مه آلود شمال شده.

يه سري از آدما اعتقاد دارن كه قوانين براي شكستن درست شدن. حتماً اين آقا هم از همون دسته از افرادن.

 

ساعت 17:38

بارها برام اتفاق افتاده كه نسبت به كسي توي همون نگاه اول بدون اينكه حتي يه كلمه حرف زده باشه يا فرصت رفتار خاصي رو پيدا كنه حس خيلي خوب يا خيلي بدي پيدا مي كنم. انگار كه از قبل مي شناسمش. مطمئنم هيچ ربطي هم به ظاهر و قيافه نداره. يه بار شنيدم يكي مي گفت اين به خاطر اينه كه ما قبل از اينكه به دنيا بيايم توي دنياي ديگه اي زندگي مي كرديم و اين افراد رو توي اون زندگيمون مي شناختيم. ياد اين فيلماي تخيلي افتادم كه توش ذهن آدما رو پاك مي كنن و يه زندگي جديد بهشون مي دن. بعد طرف جاهايي مي ره و كارايي مي كنه و چيزايي مي بينه كه يه جرقه هايي از زندگي گذشتش توي ذهنش شكل مي گيره.

 

ساعت 18:06

مي خوام گاري كوپر رو شروع كنم. نمي دونم چرا كتاب رو كه باز كردم استرس افتاد به جونم. شايد هم به كتاب ربطي ندارشته باشه و يه جور هم زماني باشه. يه اتفاقي قراره بيفته. خدا به خير كنه.

داشتم به اين فكر مي كردم كه سبك نوشتنم به مرور زمان عوض مي شه يا نه ؟ هنوز كه خيلي خام مي نويسم. شايد بايد يه كمي فخيم تر بنويسم. نه باري اينكه ديگران لذت بيشتري ببرن. به خاطر لذت بيشتر خودم. بايد يه فكري به حال اين استرسي كه گرفتم بكنم. اينجوري نمي تونم كتاب رو شروع كنم.

 

18:15

شايد از اين به بعد كمي جزئي تر بنويسم. دوست دارم بيشتر از اينا با خودم درگير بشم. هنوز از اينكه درباره­ي تو بنويسم مي ترسم. هنوز اونقدر شجاع نيستم. هنوز...

از اسپيكر داره آهنگ serenaden از ريچارد كلايدرمن پخش مي شه. بين مردم به آهنگ آن شرلي مشهوره. دوست دارم اين آهنگ رو، ضمن اينكه نوستالژي هم داره برام.

 

21:52

يكي از دوستام درباره ي دوران بچگيش و همسايشون كه افغاني بوده يه خاطره اي تعريف كرد كه من رو هم برد به دوران بچگي. اون موقع خونه ي بابابزرگم زندگي مي كرديم. چند تا كارگر افغاني اومده بودن واسه بنايي. يكي از فاميلا سوغاتي برام يه سري سرباز پلاستيك آورده بود. من مشغول بازي بودم كه يكيشون اومد كنارم نشست. گفت چه اسباب بازياي قشنگي ، خوش به حالت كه مي توني با يه همچين اسباب بازيايي بازي كني. بچه هاي من اصلاً اسباب بازي ندارن. اگه اونام از اين جور چيزا داشتن خيلي خوشحال مي شدن. بعد گفت مي دي ببرمشون واسه ي بچه هام باهاشون بازي كنن؟ اسباب بازيا رو دادم به اون كارگر افغاني و كلي هم از كاري كه كرده بودم خوشحال و راضي بودم. اون روز آخرين روز بنايي خونه ي بابابزرگم بود و ديگه اون كارگر رو نديدم. بعد كه بابام فهميد حسابي از خجالتم در اومد. و من بچه اي بودم كه درك نمي كرد براي چي داره تنبيه مي شه!

 

22:34

چند صفحه اي از گاري كوپر رو خوندم. ذهنم خستس ، توي حدقه ي چشمام احساس فشار مي كنم. اينجوري كتاب حروم مي شه.

دوستم برام يه شيك سيب شكلات زد. حرص زدم گفتم يه ليوان بزرگ برام درست كنه. به زور تمومش كردم. زياد بود واسم.

 

23:07

امشب يكي از بچه ها بهم كتاب هديه داد. ديروز هم دو تا كتاب ديگه برام آورده بود، از مصطفي مستور. كتاب امروزش بيگانه بود از آلبر كامو. قبلاً داده بود بخونم. امشب گفت باشه مال خودت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:58  توسط محمد رفیعی  | 

Share

سه شنبه 18/11/90

 

ساعت 7:28

داشتم با موتور خواهرم رو مي بردم مدرسه. عطسه كردنم شروع شد. پنج شيش تايي عطسه زدم. توي آخري گردنم جا خورد. يه درد بدي افتاد توي مهره­ هاي گردنم. خدا كنه به همين­جا و همين حجم درد ختم بشه. گردن درد خيلي عذاب آوره.

 

ساعت9:37

خرداد ماه ديپلمم رو مي­گيرم. توي درس خوندن خيلي بازيگوشي كردم. نمي دونم شايد يه ذره عقل اومده توي كلم. مصمم شدم برم دانشگاه. يعني چاره­ي ديگه­ اي هم ندارم. واسه اينكه وقت كافي براي خوندن و نوشتن داشته باشم بهترين حالت اينه كه دانشگاه رو تموم كنم و برم سراغ تدريس.

يه كاري توي يه مجله براي صبح تا ظهرم جور شده. اينجوري صبح و بعد از ظهر بايد برم سر كار. صبحا مجله بعد از ظهرا كافه. دوست ندارم كافه رو ول كنم. كار كردن توي كافه رو دوست دارم. البته نه هر كافه­ اي، فقط همين كافه! توش آرامش دارم. صاحب كافه و اكثر مشترياش از دوستاي خودم هستن. آدمايي كه باهاشون مشتركات لذت بخشي دارم. اميدوارم كم نيارم. چون اون وقت مجبورم از بين دو تا كار، كار صبح رو انتخاب كنم. هر چند به حضورم توي كافه به چشم كار نگاه نمي­كنم.

 

ساعت 12:06

به روزمره­گي فكر مي­كنم. چيزي كه اكثر ما دچارشيم يا يه روزي توي يه مقطع از زندگيمون تجربش مي­ كنيم. از اينكه زندگيم مكانيكي بشه نگرانم. از اينكه صبح از خواب پا شم و بدونم تا شب لحظه لحظه ­ي روزم قراره چطوري بگذره بدم مياد. زندگي كه غير قابل پيش بيني باشه رو ترجيح مي­دم. (البته منظورم بي برنامه زندگي كردن نيست. هر كدوم از ما هدف هايي داريم كه براي رسيدن بهشون به برنامه نياز داريم. منظورم مثل مرداب زندگي نكردنه). فكر مي­ كنم بهترين چيزي كه مي­ تونه جلوي روزمره­ گي رو بگيره وجود عشقه. بعضي­ ها مي­گن عشق هم بعد از مدتي تبديل به عادات و روزمره­ گي­ ها مي­ شه. عشقي كه توي نظر منه نمي­ تونه اين بلا سرش بياد. بازم كسايي هستن كه مي­ گن عشقي كه من بهش فكر مي­كنم مال توي قصه ­هاست و من آدمي هستم كه دارم توي خيالات و رويا زندگي مي­كنم. به هر حال اونا به جاي من زندگي نمي­كنن و اعتقاداتشون براي زندگي خودشون محترمه. من ترجيح مي­دم بهش معتقد باشم. منظورم فقط عشق به زن نيست. خيلي چيزا هستن كه آدم مي­تونه بهشون عشق بورزه. بازم منظورم عشق به چيزاي سطحي و بي ارزش نيست. چيزي كه وقتي ميريزيمش توي ظرفي به بزرگي عشق تهش گم نشه. مظروفي به اندازه­ ي خود ظرف. با اين نظر هم موافق نيستم كه فقط خداست كه لايق عشقه. ما عادت كرديم كه همه چيز رو با هم قاطي كنيم. بحث عشق به خدا بحث كاملاً جدا و متفاوتيه با اون چيزي كه من دارم دربارش حرف مي­ زنم. بحث من درباره­ ي چيز كلي­ تريه كه حتي زندگيه كسايي كه اعتقادي به خدا ندارن رو هم شامل مي­شه. (بگذريم كه هستن كسايي كه براي كسايي كه اعتقاداتشون متفاوت با اعتقادات خودشونه حق زندگي هم قائل نيستن و من روي سخنم با اونا نيست.) توي زندگي همه­ ي ما چيزاي با ارزشي وجود داره.  هر چند بعضي از ما حوصله­ ي گشتن و پيدا كردنشون رو نداريم.

 

ساعت 18:48

هيچ خبري نيست. كافه سوت و كوره. چيز خاصي هم واسه نوشتن ندارم. مي­ خوام كتابخانه­ ي بابل رو ادامه بدم. هر چند زياد حسش نيست ولي بهتر از بيكار نشستنه. امروز خيلي معمولي در حال عبوره. كار مفيدم نسبت به چند روز گذشته خيلي كمتر بوده. كتاب رو باز مي­ كنم. صفحه­ ي 85 « نوشته­ ي خداوند» ...

 

ساعت 20:49

خودكار رو بين انگشتام مي­ چرخونم. اين روزا ولع زيادي به نوشتن دارم. دوست دارم كشيده شدن و گشتن سر خودكار رو روي سفيدي كاغذ حس كنم. انگار دارم روي يه زمين پوشيده از برف راه مي­رم. هر چند وقت يه بار بر مي­ گردم و به پشت سرم يه نگاهي مي ­ندازم و رد پاهامو مي بينم كه تا چشم كار مي­كنه ادامه دارن. راستي چرا برف نمياد؟

 

ساعت 22:57

احساس مي ­كنم خواهرم استعداد نوشتن داره. چند وقت پيش به بابام گفتم اگه اجازه بده ببرمش انجمن توي كلاساي داستان نويسي شركت كنه. گفت كه به درساش لطمه مي ­زنه و دخترش مي­ خواد دكتر بشه...

كتاب مي­ خونه ولي خوب هنوز سليقه ­ي خوندنش بالا نرفته. هر چي دم دستش باشه     مي­ خونه. دوست دارم كمكش كنم قدرت انتخاب كتاب خوب رو پيدا كنه. مي­خوام روزي يكي دو ساعت بشينم باهاش كتاب بخونم كه عادت كنه به هر روز و مداوم خوندن. از طرفي مي ترسم اين كارم باعث شه در آينده توي زحمت بيفته و اذيت شه. دوست ندارم يه روز برگردم به اين روزا نگاه كنم و خودمو لعنت كنم كه چرا نذاشتم زندگيش رو بكنه. از يه طرف دوست دارم كاري رو كه كسي نبود براي خودم انجام بده واسش انجام بدم و از همين الان كمكش كنم استعدادش رو پرورش بده. هر چند كار سختيه توي اين خونه. هم براي اون، هم براي من. هنوز مرددم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 16:30  توسط محمد رفیعی  | 

Share

دوشنبه 90/11/17

 

ساعت 9:16

اينكه خودت رو مجبور كني به نوشتن و خودت رو در معرض ديد ديگران قرار بدي حس غريبي داره. مردم معمولاً اگه از اون چيزي كه توي ذهن و درون آدم مي­گذره با خبر بشن ازش سوء استفاده مي­كنن. براي همين بيشتر ما مجبوريم تمام زندگيمون رو با خودمون و ديگران قايم موشك بازي كنيم. خود واقعي ما احتمالاً يه چهره­ي شبه اروپايي داشته باشه. يه چهره كه بيشتر عمرش رو توي حسرت آفتاب مونده. بيشتر ما از سانسور بدمون مياد و از دولت­ها به خاطر سانسورهاي مختلفي كه توي جامعه اعمال مي­كنن انتقاد       مي­كنيم. اما اگه يه نگاه گذرا به همين 24 ساعت گذشته­ي خودمون بندازيم مي­بينيم كه چندين و چند مورد خود سانسوري از توش پيدا مي­شه (البته اونايي كه ديروز خواب بودن از اين قاعده مستثنا هستن) هر چند ما هم تقصيري نداريم جامعه و ارتباطات اجتماعي كه ما نيازمند به حفظ اونا هستيم به ما اين اجازه رو نمي­دن كه خودمون باشيم. (اگه خواستين كسايي رو ببينين كه خودشون هستن يه سري به تيمارستان­ها بزنين) احتمالاً خيلي­ها با اين حرفا موافق نيستن اما در موارد زيادي اين جامعه­ست كه اختيار سكان زندگي ما رو به دست داره و جلو مي­بره. اين جامعه مي­تونه از يه نمونه كوچيكترش يعني خانواده باشه يا نمونه بزرگتري مثل مدرسه، محل كار، دوستان، مردم يه شهر، يه كشور و همين طور برو بالا. بعضي­ها ممكنه بگن اگه همين چارچوب­ها و قوانين نبود چنان هرج و مرجي جامعه رو مي­گرفت كه همين دو زار آرامشي رو هم كه الان داري نداشتي. حتي در اين صورت هم بايد براي يه همچين جامعه­ي بي ظرفيتي متأسف بود.

البته آدما هميشه براي اون چيزي كه بايد مي­بودن و نيستن بهانه­هايي دارن اما سؤال من اينه كه ما ظرفيت در اختيار گرفتن زندگي خودمون رو داريم يا نه؟ و اگه زندگي من كاملاً اختياري بود آخر عمرم چي ازم باقي مي­موند؟ محمدي كه بايد باشم يا يه مشت بهونه­ي تازه­ي زير خاك رفته؟ حالا چي؟ بعد از مردنم چيزي از من روي خاك مي­مونه؟

 

ساعت 11:00

شبكه­ي آي فيلم يه سريال پخش مي­كنه به اسم ارمغان تاريكي. قبلاً نوانماش رو ديده بودم. داستان يه مرد منافقه كه براي جاسوسي با برادر زاده­ي يه سرهنگ سپاهي ازدواج مي­كنه. اما عاشقش مي­شه و گروهش كه اين موضوع رو مي­فهمه توي صورت زنش اسيد مي­پاشه. مرد به خاطر اينكه  زنش كمتر عذاب بكشه و از چهره­ش احساس ناراحتي نكنه و بتونه مثل قبل كنارش زندگي كنه خودشو مي­زنه به كوري و اين كار رو سالاي زيادي ادامه مي­ده. سريال خوبيه.

ساعت 12:12 ظهر

يه حس خاصي دارم. اولين بار نيست كه تجربش مي­كنم. نمي­دونم حال خوبي دارم يا بدي. انگار يكي كف دستش رو گذاشته روي قفسه سينم و طوري فشار مياره كه هم سنگيني دستش رو حس كنم و هم مراقبه كه درد نكشم از اين حركتش. معمولاً توي اين حالت بي قرارم و يه جور احساس سر در گم بودن دارم.

 

ساعت 17:59

پدر براي آيدا يه عروسك لاستيكي آمريكايي خريده بود كه وقتي فشارش مي­دادند جيغ مي­كشيد. آيدين بعد از كتك مفصلي كه از پدر خورد، براي سرگرمي خود عروسك را به اتاق بالا برد، سوتش را با دندان بيرون كشيد و دانست صداي جيغ از يك دكمه­ي كوچك است. آن را در دندان­هايش گذاشت و در آن دميد. بعد آيدا صداي جيغ­هاي پياپي عروسكش را در حياط شنيد و وقتي از پنجره بيرون را نگاه كرد آيدين را ديد كه صداي عروسكش را در مي­آورد. به حياط رفت و بيشتر دقت كرد اما نفهميد. حتي از جلو نگاهش كرد و باز نفهميد. آيدين گفت: «فشارم بده» آيدا فشارش داد و آيدين جيغ كشيد درست مثل عروسك. آن وقت آيدا سراغ عروسك رفت و هرچه گريه كرد نتوانست حرفش را به گوش كسي برساند. براي همين تصميم گرفت خودش دست به كار شود. موقعي كه آيدين داشت به خودنويس يوسف ور مي­رفت چنان گازي از گوشش گرفت كه آيدين نعره كشيد «سوختم». آيدا گفت : «جيغ عروسكم را بده». آيدين آن شب از يك كتك مفصل ديگر جان سالم به در برد، چون پدر به خاطر آيدا خون خودش را كثيف نمي­كرد و معتقد بود كه دخترها بايد خانه داري ياد بگيرند، بعدها كه بچه دار شدند با عروسك واقعي سر و كار خواهند داشت.

بابام گفت چي مي­خوني؟ گفتم سمفوني مردگان. گفت چي هست؟ گفتم داستان آيدين. گفت: آيدين كيه؟ گفتم: منم. گفت: الدنگ به جاي اين شاعر بازيا فكر زندگي باش. اين حرفا و كتابا برات نون و آب نمي­شه. همش نشستي توي اين اتاق يه مشت كتاب ريختي دور و برت. آخرش يه روز صبرم سر مياد همه رو مي­ريزم توي كوچه آتيش مي­زنم خيال همه رو راحت مي­كنم. و رفت. پاشدم رفتم توي اتاق خواهرم. عروسكش رو برداشتم. لال بود. خواستم صدامو بهش پس بدم. ولي ترجيح داد سكوت كنه.

 

ساعت 19:01

اسمش اينه كه قم يه شهر مذهبيه. جايي كه به خاطر وجود حضرت معصومه(س) بهش نگاه خاصي مي­شه. اون وقت خيليا توي همين شهر كه ناموس امام رضا(ع) خوابيده خيلي راحت به هم فحش ناموس مي­دن و ككشونم نمي­گزه. اصلاً شده جزء فرهنگ قم. حرف زدن عاديشون شده. حتي توي رفيقاي خودتم وقتي مي­بينن روي اين مسئله حساسي به بهونه­ي دست انداختن و شوخي هي حركت زشتشون رو ادامه مي­دن. دليلشونم اينه كه فلان محرم جزء ناموس حساب نمي­شه. يعني حضرت معصومه ناموس امام جواد نيست؟

اگه به اين باشه كه چون تو روي چيزي حساس نيستي مجاز هستي ديگراني رو كه براشون اين مسئله مهمه آزار بدي، تو هم ممكنه روي خيلي چيزا حساس باشي كه من نيستم. بايد به خودم اجازه بدم كه با انگشت گذاشتن روي حساسيت­هات آزارت بدم؟ واقعاً اگه يكي يه همچين كاري باهات بكنه چه واكنشي نشون مي­دي؟ دارم كم كم به اين نتيجه مي­رسم كه تفريح اول مردم اين شهر آزار دادن ديگرانه.

 

ساعت 22:44

امشبم كافه خلوت بود. اين شبا مناسبت خاصي هم نيست. نمي­دونم دليلش چي مي­تونه باشه.

 

ساعت 00:50

چند روز پيش يه نفر كه حضورش اذيتم مي­كنه با يكي ديگه اومده بود كافه. از كافه كه رفتن يكي دو دقيقه بعدش اوني كه همراهش بود برگشت و ازم پرسيد موتور دم در مال شماست؟ گفتم: بله! گفت: فلاني مي­خواسته دنده عقب بياد زده به موتورتون. بعدم خودش اومد كه خسارتش هر چقدر مي­شه بگيد همين الان پرداخت كنم. زده بود تلق موتور رو خورد كرده بود. واقعاً واسم مشكل بود باهاش هم كلام بشم. از معدود كسائيه كه آرزو مي­كنم هيچ وقت باهاش آشنا نمي­شدم. سعي كردم با چند تا جمله­ي كوتاه توي حداقل زماني كه مي­تونم سر  و ته قضيه رو هم بيارم. قرار شد يه دونه تلق نو بخرم فردا بياد حساب كنه. اولش با خودم گفتم بعيد نيست به عمد زده باشه به موتور اما وقتي ديده موتور افتاده و اينجوري شده مجبور شده بياد سراغم. فرداش به يكي از دوستام گفتم مار از پونه بدش مياد دم خونش سبز مي­شه. گفتم نمي دونم كور بوده موتور به اين بزرگي رو نديده؟ گفت: خوب بود راهشو مي­گرفت مي­رفت هيچي هم نمي­گفت؟ از كجا مي­خواستي بفهمي؟ راست مي­گفت، اگه مي­رفت به احتمال زياد من نمي­فهميدم كار كي بوده.

 

ساعت 1:25 بامداد

دارم چرت مي­زنم. دستم زير چونم خواب رفته. فكر كنم بهتره بخوابم. بعضي وقتا خوابايي مي­بينم كه لحظه­اي كه نبايد از خواب بيدار مي­شم. اون وقت مي­مونم توي كفش كه آخرش قرار بود چي بشه. بعضي خوابا اونقدر جالب يا شيرينن كه آدم دوست داره مثل يه سريال دنباله دار ادامش رو توي خواب شباي بعد ببينه.  هميشه دوست داشتم توي خواب متوجه بشم كه دارم خواب مي­بينم. اگه يه همچين اتفاقي بيفته خيلي كارا هست كه دوست دارم انجام بدم. توي يه دنياي بي حد و مرز و بدون محدوديت. بدون ترس از عواقبي كه ممكنه در آينده برام داشته باشه. اميدوارم يه روز اين اتفاق بيفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:41  توسط محمد رفیعی  | 

Share

يكشنبه 90/11/16

ساعت 7:13 صبح
نمي دونم اينكه امروز چه روزيه و ساعت چنده چقدر براي اين سطور مي تونه مهم باشه. نمي دونم چقدر مي تونم شجاعت داشته باشم توي نوشتن، نوشتن به نوعي كه امروز توي ذهنمه. شايدم اسمش حماقت باشه اون چيزي كه توي سرمه. اين دفتر رو از دفتراي ننوشته ي خواهرم برداشتم. فكر مي كنم كه اين يكي از همون دفترايي باشه كه دوستشون داره اما خودم رو با اين راضي مي كنم كه يكي ديگه براش مي خرم.اميدوارم كه يادم نره مثل خيلي از كارا كه خيلي وقتا خواستم انجام بدم اما فراموش كردم، خيلي كارا!
اين همه حرفي كه داره از توي مغزم مي گذره رو به چه ترتيبي بايد روي كاغذ بيارم؟ اصلاً واقعاً لزومي داره كه بخوام منطق خاصي رو رعايت كنم براي نوشتن؟ اصلاً چه لزومي داره شما اين نوشته ها رو بخونين؟ جداً واسه چي داريد اين سطرا رو مي خونيد؟ مي خوايد بهتر بشناسيدم؟ از كجا معلوم كه يه مشت دروغ به خوردتون نمي دم؟ شايدم مثل كاري كه خيلي از مردم مي كنن يه دادگاه برام توي سرتون راه انداختيد و نشوندينم پاي ميز محاكمه! قراره بعد از خوندن اين سطرا توي چند تا دادگاه ذهني واسم حكم صادر بشه؟ اين سطور نه بار ادبي داره كه كسي ازش لذت ادبي ببره نه چيز مهمي به دانشتون اضافه مي كنه! البته اين هم بستگي داره به تعريف شما از دانش به هرحال بايد قبول كرد كه ما آدما موجودات فضولي هستيم كه دوست دارن سر از كار ديگران در بيارن.
خواستم برگردم چيزايي كه تا اينجا نوشتم رو يه بار مرور كنم كه به قول معروف نخ حرف از دستم در نره!  اما بذار در بره مگه چي مي شه؟ اصلاً دوست دارم چرت و پرت بنويسم، بي ربط بنويسم، اصلاً اينجا ديوونه خونست. دِ لعنتي واسه چي داري اينا رو مي خوني؟ مي خواي ببيني آخرش به كجا ختم مي شه؟ چند تا كتاب نخونده داري؟ چند تا كتاب مهم از چند تا آدم بزرگ كه هي خوندنشونو عقب انداختي واسه كارايي كه ارزششون خيلي كمتر و كوچيكتر از زمانيه كه واسشون صرف كردي. هر چند كه شايد من هم يه كتاب خونده نشده باشم.اصلاً به من چه؟ حالا كه نشستي داري مي خوني، خب بخون. ياد يه تيكه از كتاب سمفوني مردگان از عباس معروفي افتادم. باباي آيدين گفت چي مي خوني؟ آيدين گفت: درس( به دروغ) باباش گفت : بخون ببينم كجا رو مي گيري. حالا تو هم بخون...
كتاب دوست داشتني ايه براي من و خيلي هاي ديگه كه خوندنش. اين سومين باره كه دارم مي خونمش. اما اين بار با يه دوست. هر چند كمدم پر از كتاباي نخونده ي ديگه ايه كه ارزششون خيلي بيشتر از وقتاي تلف شده ي منه! واقعاً خودمو توي اين كتاب پيدا مي كنم. روح من توي اين كتاب گم شده...

ساعت 10:37 صبح
فكر كنم سرما خورده باشم. شايدم باز اين حساسيت نكبتي اومده سراغم. گاهي وقتا اونقدر عطسه مي كنم كه مغزم مي خواد بياد توي دهنم. يكي از كارايي كه خيلي سعي كردم و نتونستم انجام بدم آروم عطسه كردنه، متأسفانه!
مثلاً الان فهميديد كه يه جور حساسيت كوفتي دارم؟ كه چي؟

ساعت12:05
اين نوشته ها اگه ادامه پيدا كنه خيلي از روابط منو تحت تأثير قرار مي ده. البته اگه اطرافيانم اونقدر بيكار باشن كه بخوننشون. اين دفتر قراره هميشه همراهم باشه. توي همون كيفي كه هميشه همراهمه و خيليا براشون سؤاله كه چرا اينقدر سنگينه! شايد جسد كسي رو توش قايم كردم! مردم به همه چي كار دارن. آره اين دفتر قراره هميشه همراهم باشه. مواظب باشيد ممكنه يه دفه دستم روي ماشه بلغزه و يه سطر نامربوط از دستم در بره. البته دوستان مي دونن كه مال اين حرفا نيستم!
تا حالا جرمم چقدر سنگين شده؟ نمي دونم! قاضي شماييد. يه تنفس اعلام شه وسط محاكمه بد نيست. منم آدمم واسه خودم حقوقي دارم...

ساعت 14:20

بالاخره كار كتاب رو تموم كردم. پي دي افش هم حاضره. قسمتيش كه مربوط به منه تمومه. فقط مونده پرينت بگيرم. امروز بايد ببرمش واسه شركت توي يه كنگره تحقيقاتي پژوهشي. تايپ نهايي مقدمه و كتابشناسيش مونده بود كه امروز تمومش كردم. كتاب رو داده بودم به يه انتشاراتي واسه چاپ اما خب معاملمون نشد. بگذريم، مقدمه رو نداشتم. رفتم  كار رو از انتشارات پس بگيرم. اونجا حرفاي جالبي شنيدم. اين baby face بودن هم دردسري شده واسم. طرف خيال مي كرد با بچه طرفه. نه اينكه من بزرگ شده باشم، نه! طرف خيال مي كرد تهِ زرنگاست. يه حرف ديگه اي هم زد. گفت مسئول سابق ارشاد قم رو سر يه قرارداد ديده. گفته شما چرا كتاب شعر ازمون نمي خريد ؟ طرف گفته يه مشت آدم مريض وسط يه حالي توي مايه هاي خلسه يه مشت مزخرف ميارن رو كاغذ . بخرم كه چي بشه

نمي دونم چرا وسط اين حرفا يه دفه از ذهنم گذشت پول هم مثل عشق سه حرفه. خودمونيم هر چه قدر اين چرت و پرتا حال شما رو بد مي كنه خودمو سر كيف مياره اينكه مغزمو پياده كنم روي اين صفحه ها.


ساعت 16:03
كتابخانه ي بابل نوشته ي بورخس كتاب خوبيه، تقريباً وسطاشم. يكي از بچه ها مي گفت بورخس اونقدر كتاب خونده و نوشته كه كور شده. از اون به بعد يكي از شاگرداش واسش كتاب مي خونده. ذهن جالبي داره! داشتم فكر مي كردم چه جوري امرار معاش مي كرده؟ كه هم وقت داشته اونقدر بنويسه و بخونه كه كور شه، هم پول داشته كه اونقدر كتاب بخره!
به هر حال ما ايرانيا كمتر بتونبم بورخس بشيم يا بورخس داشته باشيم. تقصيري هم نداريم شرايطمون متفاوته. گفتم شرايط، مي گن فيلم شرايط خيلي مزخرفه. اما باور كنيد تا حالا اينقدر كه دنبال اين فيلم گشتم دنبال هيچ فيلم خوبي نگشتم. اما مطمئناً خودم نگاهش نمي كنم. فيلم خوب نديده زياد دارم. كسي ازم خواسته براش پيدا كنم. حالا اينكه چرا دارم اينقدر براش مايه مي ذارم خودمم موندم. ما آدما لجاجتاي احمقانه زياد داريم. اينو با خودم بودم اما خب شما هم شنيدين! اين روزا بيشتر ترجيح مي دم مثل آدم زندگي نكنم. اطرافم رو كه نگاه مي كنم آدماي زيادي رو مي بينم كه جز يه جلد گوشتي شباهت چنداني به آدم مورد نظر افلاطون توي عالم مُثل ندارن. اگه نسبت كمتر و بيشتر بديم نتيجه مي گيريم كه آدم  امروزي چيزيه شبيه به اون چيزي كه اكثريت نسل بشر هستن و من شبيه به اين اكثريت بودن رو دوست ندارم.

ساعت 19:22
يه سؤالي ذهنمو مشغول كرده. چرا دوست نزديك بودن براي بيشتر مردم به اين معنيه كه هر كاري با طرف خواستي بكني و طرف اگه اعتراض كنه اون صميميت احتمالاً موجود خدشه دار مي شه؟ من هميشه معتقد بودم و هستم كه با هر كس همون طور رفتار كن كه باهات رفتار مي كنه. منظورم احترام متقابله. من تا اونجايي كه در توانمه سعي مي كنم با دوستام محترمانه رفتار كنم و به كسي بي ادبي نكنم. آدمايي هستن كه واقعاً دوستشون دارم اما بعضي از رفتاراشون واسم قابل درك نيست. از يه طرف ادعاي فرهنگ و درك بالا و ... دارن و از طرف ديگه رفتارهاي آزاردهنده اي در برابرت انجام مي دن و اسمش رو مي ذارن شوخي و اگه اعتراض كني هم بهت انگ بي ظرفيتي و كم شعوري زده مي شه. اينكه انتظار دارم همونطور كه طرفم رو تمسخر نمي كنم و بهش بي احترامي نمي كنم مورد تمسخر  وبي احترامي هم قرار نگيرم به اين معنيه كه خودم رو مي گيرم و تافته جدا بافته حساب مي كنم؟ شوخي وقتي شوخي حساب مي شه كه دو طرف ازش لذت ببرن. وقتي كه يكي از دو طرف لذت مي بره و اون يكي رنج اين ديگه اسمش شوخي نيست مي شه آزار، مي شه توهين. اما اعتراضت به اينجا ختم مي شه كه بگن تو ظرفيت اينكه باهات صميمي باشن رو نداري. يا جمله هايي از اين دست كه اگه ناراحتي و مشكلي داري مي توني توي جمعاي دوستانه حاضر نشي.
اما بدون شوخي هاي ناراحت كننده . بدون بي احترامي به هم ديگه ، بدون تمسخر، بدون دست انداختن همديگه هم مي شه توي اوج صميميت بود. شايد هم ايراد از منه كه از دوستام توقع بي جا دارم. با تمام اين حرفا كسايي كه توي ذهن من جزء گروه دوستان هستن رفتاراي خوب و عادات مثبتشون به مراتب به رفتاراي منفيشون مي چربه. به قول معروف گل بي خار خداست. خود من هم پرم از رفتاراي ناپسند كه اطرافيانم بارها و بارها تحملشون كردن. اميد.وارم بتونم يكي يكي از پسشون بر بيام.

ساعت 20:39
اين يكي دو روزه كافه خيلي خلوت بوده. بازم من بودم و سمفوني و ...
چند دقيقه پيش ميون خوندن لذت همه ي وجودمو گرفت.درست مثل يه بچه كلاس اولي كه تازه موفق شده اولين كلمات يه كتاب  رو بخونه و بفهمه از توانايي درك كلمات چاپ شده روي كتاب ذوق كردم . جداً كه توانايي خوندن نعمت بزرگيه.

ساعت 20:45
الان يكي از بچه ها برام يه جك تعريف كرد. يه لره مي ره ورزشگاه وسط موج مكزيكي غرق مي شه! جك ساختن هم هنريه واسه خودش. بعضي از جك ها آدم رو به تحسين سازندش وادار مي كنه. البته منظورم اين جك نبود!

ساعت 1:10
خوابم مياد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 21:58  توسط محمد رفیعی  | 

Share

این متن هیچ ادعایی ندارد!

این روزها مجبوریم

حرف های معمولی مان را هم

در گوشی بزنیم

صدای این بوق ها

که مسلماً

از کاروان عروسی من و تو نیست

یعنی این ترافیک

حالا حالاها مرا به تو نخواهد رساند

حق داری

آنسوی این مسیر یک طرفه

به خواب رفته باشی 

اما من

هنوز

بی قرار شنیدن جواب بله ات هستم

لطفاً

گوشی را بردار!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:45  توسط محمد رفیعی  | 

Share