شنبه
22/11/90
ساعت
11:20
چند دقيقه
ي پيش پاي سفره ي صبحونه نشسته بودم. نه اينكه فكر كنيد هميشه اين ساعت صبحونه مي
خوريما. نه! چون امروز تعطيله و 22 بهمن و ما هم نرفتيم راهپيمايي و خانواده ي
پايبند به آرمان هاي امام راحل هستيم به احترام مردم شركت كننده توي راهپيمايي
صبحانه رو گذاشتيم دم ظهر بخوريم. تازه بازم به احترامشون يك دقيقه سكوت كرديم.
نمي دونم
چه مدته اما دولت خيرخواهمون بيمه ي درماني آزاد واسه امثال من كه الاف و بيكارن و
سنشون هم به بيمه ي درماني باباشون نمي خوره راه انداخته 15 هزار تومن ناقابل. سر
سفره شكر خوردم از بابام پرسيدم برم از اين بيمه هاي آزاد بگيرم واسه خودم؟
_ واسه
چي؟ به چه درد مي خوره؟ پولت زيادي كرده؟
_ نه! مثل
همون تأمين اجتماعي مي مونه. بيمه درمانيه ديگه.
_ نه كه شماهام
خيلي اهل دوا درمونيد؟! اون موقع هم كه زير پوشش تأمين اجتماعي بوديد هي الكي
دفترچه هاتون رو عوض مي كردم براتون.
مادرم هم
وارد مكالمه شد
_ تازه
الان ديگه بيمه و آزاد فرق چنداني هم با هم ندارن. خود من دكتر ميرم ويزيت آزادش
16 هزار تومنه، با بيمه ميشه 14 هزار تومن.
_ ولي خود
تأمين اجتماعي بري كه رايگانه؟!
_ گه
خوردن! مي ري اونجا آنفولازا داري بهت قرص ضد اسهال مي دن اسهل داري بهت قرص
آنفولانزا مي دن.
_ تازه
دكتراشم اونجا واست سر مي بندن. اصلن درست حسابي بهت توجه نمي كنن. يه كارت بهت مي
دن و يه آزمايش برات مي نويسن بعدم مي گن آين آزمايش رو انجام بده بيار مطب ببينم.
تازه خود من رفتم آنژيو گرافي واسم رايگان تموم شد. يكي ديگه اومده بود از اين
بيمه هاي آزاد 20 هزار تومن پش تموم شد.
_حرومزاده
ا يه مشت داروي الكي برات مي نويسن. ديگه هم كه مثل قديما رايگان نيست داروهاشون..
بايد بري كلي پول بدي.واسه هيچي. همه چي شده كيسه دوختن واسه جيب ملت! پرونده ي
بيمه ي من بسته شد. نقطه سر خط
ساعت 11:50
بابام
داره بلند بلند حرف مي زنه . من توي اتاقمم ولي صداشو مي شنوم.
_ لباس
پوشيدن مال جووناست ، تفريح كردن مال جووناست، تفريح كردن مال جووناست، سفر رفتن
مال جووناست. جوون نباشي حق هيچ كاري نداري. همه چي مال جووناست. گه خوردن اين
جوونا كه فقط خودشون حق دارن حال كنن. اگه يه پيرمرد، پيرزن رو ببينن كه هنوز
رابطشون مثل جوونياشون مي مونه فوري مسخره مي كنن.
صداي
مامانم اومد: نه خب شايد مسخره نمي كنن. مي خندن چون واسشون جالبه.
_ گه
خوردن، پس اين پيري و معركه گيري كه مي گن
چيه؟ اصلاً كي گفته جوونا حق دارن تفريح كنن. تفريح مال پيراست كه يه عمر جون كندن
و كار كردن و حالا ديگه جون كار كردن ندارن. جوونا بايد كار كنن هر وقت پير شدن
برن دنبال تفريح ...
برادرم
گفت : بابا به شدت احساس پيري مي كنه و به شدتم از قضيه ناراحته. فكر مي كنه همه به
چشم يه پيرمرد نگاهش مي كنن. واسه همينه كه داره دست و پا مي زنه كه بگه هنوز پير
نشده و همه كاري مي تونه بكنه. به قول معروف مدام سعي مي كنه جووني كنه.
اين يكي
دو ساله دنبال موتور سنگين و ماشين اسپورت
كردن و تلوبزيون بزرگ و كامپيوتر بالا و موبايل آنچناني و ... افتاده. هر
چند از نظر مالي يه خانواده ي حداكثرش متوسط حساب مي شيم، بابام پولداري حال مي
كنه.
البته به
هيچ كس هم ربطي نداره، زندگي خودشه، بذار هر جور مي خواد باش حال كنه. فقط به خودش
مربوطه و مادرم. من فقط فكر اينم كه زودتر مستقل شم و برم اونجوري كه خودم دوست
دارم زندگي كنم. اينجا امپراطوريه اونه.
فقط
متأسفانه توي فرهنگ خانواده ي ما استقلال يعني ازدواج. مثل خيلي از خانواده هاي
ديگه. منم كه فعلاً توي اين فكر و خيالا نيستم. مشكل بزرگ من با خانوادم همينه.
پونصد سالتم كه باشه تا ازدواج نكردي جزء مايملك خانواده اي. هر چند طرز تفكر من
180 درجه با خانوادم متفاوته ولي وقتي بتونم استقلال داشته باشم ديگه مسئله ي
بغرنجي نيست، من اونطور كه مي خوام زندگي مي كنم و اونا هم اونطوري كه مي خوان.
هفته اي هم يكي دو بار مثل خانواده هاي خوشبخت همديگرو مي بينيم و احتياجي هم نيست
درباره ي اعتقاداتمون و تفكراتمون با هم حرفي بزنيم. تا يه احوالپرسي كنيم و چايي
بخوريم و غذايي با هم بزنيم دو سه ساعت شده و در كمال محبت از هم خداحافظي مي كنيم
و به زندگي دلخواهمون ادامه مي ديم. ضمن اينكه من عادت ندارم لحظه لحظه ي روزم رو
واسه خانواده تعريف كنم. حرفي از دنياي بيرونم با خانواده نمي زنم مگر اينكه ازم
سوالي بشه يا مجبور شم به توضيح چيزي. در اون صورت هم سعي مي كنم با جوابا و
توضيحات كلي سر و ته قضيه رو هم بيارم. چون تجربه بهم ثابت كرده هر جمله ي جزئي
باعث سوالاي جزئي تر مي شه. ولي بالاخره دارم توي اين خونه زندگي مي كنم و اين
اختلاف عقايد و افكار و بحثايي كه مي شه توي خونه آزارم مي ده. قبلاً سعي مي كردم
از عقايد و افكارم دفاع كنم اما حالا كه مي دونم بي فايدس تبديل شدم به يه شنونده
ي اجباري. دانشگاه رفتن واسم سوداي متععدي داره. يكيشون هم اينه كه يه استقلال
نصفه نيمه برام جور مي كنه. چون تا اونجايي كه ممكنه سعي مي كنم يه شهر ديگه قبول
شم.
ساعت
13:58
حيوانات
زيادي هستن كه مثل ما آدما خون توي بدنشون جريان داره. نمي دونم گونه هاي مختلف
خونشون با هم تفاوت داره يا نه. مثلاً گوسفندا هم مثل آدما خون هاي مختلف مثل O+ و O- و ... دارن؟ اصلاً تفاوت
چنداني بين خون يه گوسفند و يه آدم هست؟ يعني خونشون به هم مي خوره؟ رنگشون كه
زياد تفاوتي نداره. يعني خون يه آدم سرخ تر از خون يه گوسفند نيست. مي گن حالا
ديگه علم پزشكي به جايي رسيده كه بعضي از اعضاي بدن حيوانات رو به بدن انسان ها
پيوند مي زنن. يعني يه جورايي آدما يواش يواش تبديل به حيوانات مي شن. قلعه ي
حيوانات رو كه خوندين؟ البته اگه پزشكي هم درين حد پيشرفت نكرده بود آدما اونقدر
گوشت جك و جونوراي مختلف رو خوردن و گوشت شده به تنشون كه بايد حساب كنيم ببينيم
چند در صد گوشت بدنمون مال خودمونه! تعجبي نداره اگه يه روز گوسفندا تظاهرات كنن و
خواهان برابري حقوق با آدما بشن. بعيد نيست يه روز توي آينه نگاه كنيد و به آدم
بودن خودتون شك كنيد! مخصوصاً كه خيلي از جاها برخوردا يه جوريه كه انگار طرف با
گوسفندي چيزي طرفه. مي ترسم آخرش اين حرفام به گياه خواري ختم بشه. البته اونجوري
هم ممكنه يه روز از خواب پاشي ببيني علف هرزي، سبزي خوردني چيزي شدي يا خوش بينانش
شدي درخت سيب. خلاصه اينكه آدم بودن اين روزا كار ساده اي نيست. تازه اگرم همه ي
اين حرفايي كه زدم مزخرف باشه كه يه جورايي كفر هم دارم مي گم احتمالاً، بعيد نيست
همين فردا كه از خواب پا مي شم ببينم عذاب الهي بهم نازل شده و مسخ شدم. بعد هم
كاكا كردتم سوژه ي داستانشو كلي معروف شده.
ساعت
20:26
يكي از
اصولي كه بر اثر تجربه براي زندگيم قائل شدم لينه كه كاري رو كه بلدم تا ازم
خواسته نشده و مجبور نشدم بروزش ندم. چون بارها و بارها آسيب ديدم و اذيت شدم به
اين خاطر. دارم به اين فكر مي كنم كه از اين به بعد توي حرف زدن هم همين روند رو
پيش بگيرم. اكثر مواقع بحث كردن درباره ي
موضوعات مختلف با ديگران بي فايدس. مگر اينكه طرف واقعاً قصدش مجادله نباشه كه اين
اتفاق معمولاً كمتر مي افته. توي اكثر مواقع طرف فقط مي خواد حقانيت خودشو ثابت
كنه و حرف خودشو به كرسي بنشونه. واسه همين گوشلشو مي بنده و دهنشو باز مي كنه.
منم اگه دهنمو ببندم و گوشامو باز كنم ور شكست نمي شم.
ساعت 1:51
حداحافظ
گاري كوپر. سكوت مطل عجب چيزيه. يه چيزي توي مايه هاي معلق بودن توي خلأ. انگار
فضانوردي چيزي هستي. گور پدر دنيا و زمينش.